تبلیغات
|-| Mehran Modiri |-| - سه گزارش

|-| Mehran Modiri |-|





سه گزارش
شنبه 11 آذر 1385
۱.گزارش ویدیویی دونلود کنید
توضیحات: اولین گزارش ویدیویی بعد از اجازه ورود خبرنگاران هست که توسط باشگاه خبرنگاران جوان گرفته شده. در موردش بگم که با چند تا از بازیگرها و نویسنده کار مصاحبه میکنه که در حقیقت توضیحاتی که قبلا داده بودم رو از زبان خودشون می شنوید.
----------------------------------------------------
۲.میهمانی شب‌های پاییزی در باغ مظفر

تلویزیون - مجید توكلی:
نوادگان خان‌های تهرانی در « باغ مظفر» به صف شده‌اند تا به تلویزیون بیایند فكر می‌كنید مهران مدیری این‌بار چه غذایی برایمان پخته است؟

سر و صدا همیشه جزئی از كارهای مهران مدیری بوده و هست. هیچ وقت نمی‌شود كه او قصد ساختن مجموعه‌ای را بكند و جنجال به پا نشود.

پای آخرین مجموعه‌اش كه به مجلس هم كشیده شد. ولی به هر حال هر چقدر هم بخواهیم بی‌تفاوت باشیم، مردم او و كارهایش را دوست دارند و سریال‌های او همیشه یكی از پربیننده‌ترین مجموعه‌های تلویزیون بوده.

چند وقتی بود كه خبری از این گروه همیشه خبرساز نبود تا سرانجام همه‌شان در باغی در شمال تهران گیر افتادند.

این بار نه برای 90 قسمت بلكه كمتر. آقای كارگردان دیگر رمق ساخت 90 قسمت را ندارد و اگر فقط و فقط به موهایش نگاه كنید متوجه می‌شوید كه در این چند سال چه بر سر او آمده است.

البته خبر رسیده كه باعث و بانی نصف سفیدی موهای او «شب‌های برره» بود و... حالا بعد از این مدت دوباره سر و كلة این گروه پیدا شده است.

خبرهای زیادی هم توی مجلة خودمان نوشتیم. می‌خواستیم گزارش پشت‌صحنه برویم، ولی این نوع گزارش بیشتر به‌مان چسبید؛ چند نكته‌ای دربارة اولین جرقة «باغ مظفر» و ادامة ماجرا...

شب‌های برره آن‌قدر سر و صدا كرد كه خود مهران مدیری هم تصمیم گرفت چند وقتی كاری به هیچ كس نداشته باشد و مثل تعطیلات بین الكارهایش(!) به جزایری مثل قناری برود و استراحتی چیزی را در دستور كار قرار دهد.

این تصمیم را هم تا حدودی عملی كرد. ولی باز هم مثل همیشه یك  پیشنهاد باعث بازگشت او از سفر شد. چون اگر مردم  هم كاری به كارش نداشته باشند، صدا و سیما ولش نمی‌كند.

این بود كه دوباره دست به كار شد و عواملش را صدا زد. هنوز هیچ خبری نبود و فقط و فقط پیشنهاد ساخت یك مجموعة دیگر مطرح شده بود. آقای كارگردان كه در این چند سال اخیر بدون مشورت با سناریونویس‌اش پیمان قاسم‌خانی یك قسمت را هم نساخته و نمی‌سازد، باز هم ترتیب جلسه‌ای را داد تا بلكه طرحی چیزی تراوش كند كه البته مثل همیشه تراوش كرد.

طرح شب‌های برره از خواندن خبر ساخت جنگ ستارگان بیرون آمد، ولی این یكی داستانش فرق می‌كند. اول، طرح این‌گونه بود كه داستان خانواده‌ای باشد كه از زمان قجر تا به حال به همان شكل و شمایل باقی مانده‌اند و به روز نشده‌اند و این باعث اتفاقاتی بشود كه من و شما از دیدن آن‌ها بخندیم.

ولی باز هم از آن‌جا كه خیلی‌ها آقای كارگردان و آقای نویسنده را دوست دارند با طرح مذكور مخالفت كردند تا سرانجام طرح  فعلی مورد رضایت قرار گرفت و آقای كارگردان و نویسنده به صرافت ساختش افتادند.

وقتی دوگوله نویسنده به كار افتاد

روایت زیاد داریم ولی می‌گویند بعدازظهر یكی از روزهای پاییزی داخل دفتر برادران آقاگلیان (تهیه‌كنندة همیشگی كارهای مدیری) جلسه‌ای برپا می‌شود.

با حضور آقایانِ كارگردان و نویسنده و تهیه‌كننده. جلسه تا پاسی از شب به طول می‌انجامد تا بالاخره آقای نویسنده تراوشات ذهنش را بیرون می‌ریزد. طرح این است: «بی‌خیال قجر بشیم. بریم سراغ نوادگان پایتخت و خان‌های تهران را معرفی كنیم

طرح به سرعت مورد عنایت قرار می‌گیرد و استارت كار زده می‌شود. قرار می‌گذارند آقای نویسنده نگارش‌اش را شروع كند تا آقایان تهیه‌كننده با تلویزیون وارد مذاكره بشوند. اتفاقا وارد مذاكره می‌شوند و به نتایج قابل توجهی هم می‌رسند. جدیدترین نوع قرارداد منعقد می‌شود و...

آقای نویسنده شب و روز ندارد و مدام كتاب‌های قدیمی می‌خواند. از مظفرالدین شاه تا ناصرالدین شاه. احوالاتشان را مرور می‌كند و نوع بیانشان را پیدا می‌كند. بر و بچ را هم صدا می‌كند تا كمكش كنند.

بدین صورت برادر آقای نویسنده (محراب قاسم‌خانی)، امیر ژوله و خشایار الوند هم اضافه می‌شوند. كتاب‌های قدیمی مرور می‌شوند و ایده‌ها روی میز می‌‌آیند.

آقای كارگردان هم كمك می‌كند و سرانجام شخصیت‌ها شكل می‌گیرند. باز هم مثل همیشه، سیامك انصاری، سعید پیردوست، شقایق دهقان، محمدرضا هدایتی، ساعد هدایتی، هادی كاظمی با این گروه هستند.

نادر سلیمانی و نصرالله‌ رادش و جواد رضویان هم اضافه می‌شوند. روی این اسم آخری، زیاد كلید نمی‌كنیم چون به اندازة كافی خودش جنجال دارد. فقط كم مانده ما هم دربارة اختلافاتش با آقای كارگردان بنویسیم. اصلا به ما چه؟

صبح یك روز دل‌انگیز، اولین جلسه

باز هم روایت زیاد داریم ولی این بار به روایت توجهی نمی‌كنیم. چون خودمان می‌دانیم كه در صبح دل‌انگیز یك روز پاییزی، اهالی برره در باغ گنده‌ای در شمال تهران كه جای رفت و آمد بچه‌های بالا است، دور هم جمع می‌شوند تا با آقای كارگردان گپی بزنند.

باغی بزرگ در انتهای یك خیابان كه قرار است عمارتی توسط گروه صحنه در آن طراحی شود. باغبان باغ، كارش را حسابی بلد بوده، چون طبیعت باغ، تو را یاد جنگل‌های شمال می‌اندازد.

آن روز تقریبا همه می‌آیند و اول صحبت‌ها به شوخی و خنده می‌گذرد تا جایی كه مهران مدیری لب به سخن باز می‌كند. همه ساكت می‌شوند و فقط گوش می‌كنند.

شخصیت‌ها تعریف می‌شوند و چرایی ساخت سریال گفته می‌شود. آفتاب غروب می‌كند و همه یكی‌یكی می‌روند. نویسنده می‌ماند و كارگردان. با هم كلنجار می‌روند و مدام سر نقش‌ها بحث می‌كنند. حالا دیگر باغ بزرگ، تاریك شده و هیچ‌كس در باغ نیست تا یك هفته بعد.

حق ندارید بسازید، اگر می‌سازید یواشكی بسازید!

پیمان قاسم‌خانی و گروهش كتاب می‌خوانند و نكته‌ها را یادداشت می‌كنند.دو سه قسمتی نوشته شده ولی آقای كارگردان نمی‌تواند كار را كلید بزند، چون آقای مدیر گروه فیلم و سریال فرموده بودند تا بخش زیادی از متن‌های سریال نوشته نشوند نباید ساخت مجموعه آغاز شود.

سكوت كاملِ خبری بود. هیچ‌كس نمی‌دانست گروه چه می‌كند ولی ما می‌دانستیم. به هر حال ما آدم نفوذی هم داشتیم و او را در ساختمان مجاور باغ مستقر كرده بودیم كه مثل آنتن، آخرین رفت و آمدها را اطلاع می‌داد.

تا جایی كه تعداد غازهای باغ هم دستمان آمده بود. اگر می‌پرسید چرا غاز، معلوم است كه زیاد در باغ كارهای مدیری نیستید چون حیوانات بخش مهمی از كارهای مهران مدیری را تشكیل می‌دهند، حالا یك وقت بز و گوسفند، یك وقت هم غاز و مرغ و خروس.

خلاصه هیچ‌كس خبر نداشت جز ما و همسایه‌های آن باغ! آقای كارگردان بعد از دو سه روز، یكی‌یكی بازیگران را صدا زد تا تست گریم صورت بگیرد. به هر حال قیافه‌ها باید قدیمی می‌شد.

این شد كه آن‌ها هم آمدند و كم‌كم یواشكی در پشت‌بام عمارت با چهار تا تخته چوب و كمی چسب، دفتری درست كردند تا در آن‌جا نادر سلیمانی مدیرش بشود و شركت حمل و نقل بار راه بیندازد.

روزهای اول داخل همان دفتر، ضبط را شروع كردند ولی هیچ‌كس خبر نداشت. این داستان ادامه داشت تا بالاخره نیروهای نفوذی نشریات دیگر این سكوت را شكستند و خبر همه جا را گرفت.

«مهران مدیری با باغ مظفر می‌آید.»این، تیتر اكثر روزنامه‌های آن روزها بود. قرار بود عكس‌ها هم به این زودی‌ها منتشر نشود و عكاس مجموعه هم به خوبی این امانت را حفظ كرد و همه را در خماری گذاشت.

برادران آقاگلیان هم درگیر مسائل سری دیگری بودند. مسائلی كه نباید بدانید ولی ما می‌دانیم و شاید تا آخر مطلب نتوانستیم جلوی خودمان را بگیریم. بدین شكل صبح‌ها در باغ باز می‌شد و شب‌ها اتومبیل‌ها جلوی در، بازیگران را به مقصد می‌رساندند.

یكی دو تا مدرسه آن اطراف هم توی كف بودند و بعد از زنگ آخرشان پشت در باغ تجمع می‌كردند. عاشقان هنر تا پاسی از شب می‌ایستادند و آن‌هایی كه خسته می‌شدند می‌رفتند.

وقتی پای دن كیشوت  به میان می‌آید

روزها و شب‌ها می‌گذشت و یكی‌یكی، قسمت‌های مجموعه تصویربرداری می‌شد تا جایی كه هفت هشت قسمت ساخته شد. روزنامه‌ها مدام دنبال خبر می‌گشتند ولی تیرشان به سنگ می‌خورد.

هشت قسمتی كه تصویربرداری شده رضایت‌بخش است، ولی آقای كارگردان نمی‌خواهد ریسك بكند و مثل همیشه دوست دارد اول بازتاب مخاطب را ببیند، مثل بقیة كارهایش.

حالا دیگر همه فهمیده‌اند كه داستان «باغ مظفر» دربارة دو تن ازنوادگان خان‌های تهران است كه در یك باغ و در مجاورت هم درتهران امروز زندگی می‌كنند.

و‌این‌كه زندگی آرام و بستة آن‌ها با ازدواج پسر مظفرخان با دختری از یك خانوادة معمولی و امروزی و ورود عروس جدید به این باغ به هم می‌ریزد. تضاد فكری میان شخصیت‌ها به نوعی تداعی‌كنندة داستان معروف «دن كیشوت» است.

پای «دن كیشوت» هم به بازی مهران مدیری كشیده شد! اما این پایان ماجرا نبود.

عكس‌های مجموعه، یكی پس از دیگری منتشر شد و عطش عاشقان برره و آقای كارگردان بیشتر شد.گریم متفاوت  بازیگران و اخبار ضد و نقیضی كه به گوش می‌رسید، این عطش را بیشتر می‌كرد.

هر روزتعداد مشتاقانی كه پشت درب باغ مظفر می‌ایستادند بیشتر و بیشتر می‌شد. ولی آن‌ها هیچ‌كس را راه نمی‌دادند، مبادا اخباری از داخل مجموعه بیرون برود. این، سیاست صاحب داستان بود.

باغ مظفر شب و روزهای زیادی را به خودش دید. گروه، شبانه‌روزی می‌گرفتند و آن پایین در زیرزمین هم به سرعت تدوین می‌شد تا مجموعه برای روزهای پخش آماده شود.

قرار بود همین هفتة قبل پخش«باغ مظفر» شروع شود، ولی باز هم پخش این مجموعه به تأخیر افتاد و حالا دیگر با این حجم تبلیغات تلویزیونی و رسانه‌ای همه له‌له می‌زنند تا زودتر كار جدید مدیری را ببینند. فكر می‌كنید این دفعه هم مدیری می‌تواند سلسله موفقیت‌های خودش را ادامه دهد؟

توی مجموعة جدید آقای كارگردان، شخصیت‌های تازه‌تری را می‌بینید، هم از سیامك انصاری و هم از نصرالله‌ رادش و سعید پیردوست. نگاهی انداخته‌ایم به بعضی از شخصیت‌های اصلی.

مظفر (مهران مدیری)

 خان زرگند و محلة یخچال تهران است كه از قدیم و ندیم، خودش را صاحب این منطقه می‌داند. باغی دارد بزرگ و عمارتی زیبا و مجلل. نوكری به اسم «حیف نون» كارهای باغ را رتق و فتق می كند. پسر مظفرخان «كامران» نام دارد و حسابی بامزه است.

البته مهران مدیری بازیگر این نقش، به غیر از نقش مظفرخان، «راوی» مجموعه هم هست. او هر از چند گاهی با لباس معمولی و فارغ از گریم داستان ظاهر می‌شود و قصه را تعریف می‌كند. می‌گویند بامزه شده.

 

كامران (سیامك انصاری)  

پسر مظفرخان كه به ‌اســم «خـــان‌زاده» می‌شناسندش. مجرد اســت و تقــریبـا از قسمت‌های هفتم و هشتم متأهل می‌شود. ازدواج او با یك دختر امروزی اتفاقات بامزة مجموعه را رقم می‌زند.

 

حیف نون (نصرالله رادش) 

نوكر باغ مظفر. رادش جایش در كارهای مهران مدیری بسیار خالی بود و حالا با بازی خوبش دوباره شاید ما را ببرد به روزهای خوب ساعت خوش.گریم عجیبی دارد. از اسمش معلوم است.به‌اش می‌گویند حیف نون و مدام سوتی می‌دهد. با او هم می‌شود حسابی حال كرد.

 

نازی (شقایق دهقان)
نوشته شده توسط الهه در شنبه 11 آذر 1385 و ساعت 12:12 ب.ظ